تبليغاتX
مهاجر دلتنگ

مهاجر دلتنگ

علي گندابي
سلام دوستان

امشب بد جوری دلم گرفته تنهای تنها با خود خلوت کرده ام و از به اصتلاح دارم زندگی خود را آنالیز میکنم و شاید بهتر بگم دارم حسابرسی مکنم کجاها گاف داده ام کجاها لغزیده ام و کجاها اشتباه کرده ام و در این گونه مواقع همیشه گوش کردن به ماجرای علی گندابی و اشک آرومم میکنه و از خدا میخوام منم مثل علی گندابی عاقب بخیر کنه فایلش را با مصیبت براتون آپلود کرده ام گوش کنید مطمئنم خوشتون میاد .

التماس دعا

از سايت راپيد شير :     دانلود حکایت علی گندابی

از سايت ۴ دانلود  :      دانلود حکایت علی گندابی

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت23:27توسط مهاجر - رها |
واژگون رقصيده‌ام

من واژگون من واژگون من واژگون رقصيده‌ام

من بي‌سر و بي‌دست و پا در خوان خون رقصيده‌ام

منظومه‌اي از آتشم، آتشفشاني سركشم

در كهكشاني بي‌نشان خورشيد گون رقصيده‌ام

رقص
ميلاد بي‌آغاز من هرگز نمي‌داند كسي

من پير تاريخم كه بر بام قرون رقصيد‌ه‌ام

فرداي ناپيداي من پيداست در سيماي من

اين سان كه با فرداييان در خود كنون رقصيده‌ام

اي عاقلان در عاشقي ديوانه مي‌بايد شدن

رقص سما

من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصيده‌ام

ميلاد دانايي منم، پرواز بينايي منم

من در عروجي جاودان از حد فزون رقصيده‌ام

پيراهن تن پاره كن، عرياني جان را ببين

من در جهان ديگري از خود برون رقصيده‌ام

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت0:33توسط مهاجر - رها |
نیمه شب آواره و بی حس و حال

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خـیال

دل بـه یـاد آورد ایـام وصال

از جدائی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل بـه یـاد آورد اول بـار را

خـاطرات اولیـن دیـدار را

آن نظر بـازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبـهم و سر بسته بود

چون من از تکرار روحم خسته بود

آمد و هم آشیـان شد با منو

همنشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو

نا تـوان بـود و تـوان شد با منو

دامنش شد خـوابگاه خستگی

این چنین آغـاز شد دلبستگی

غم 

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بـودم ز دنـیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگو ها بیـن ما آغـاز شد

گفتمش در عشق پا بر جا ست دل

گر گشا ئی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بـی تـو شامی بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو ویران شده

در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تورا بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون توئی مخمور خـمّارم بدان

با تو شادی می شود غمـهای من

با تو زیبا میشود فردای من



گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبا ئیت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت در نکوئی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

 

یار ما را از جدائی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را شکست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم؟ آن که هم خون من است

خسم  جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره  آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی؟ خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرینت گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت20:44توسط مهاجر - رها |

بهاربيست            www.bahar20.sub.ir

 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت دخترک به بیماری سختی مبتلا شد پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد .
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودند .


هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
راستی نظر شما درباره اين داستان قشنگ چيست ؟

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت0:21توسط مهاجر - رها |
ای عشق من
گر با من وداع کردی
مرا با غم رها کردی
گنه کردی گنه کردی
                 گناهت را نمی بخشم............ .....
 
Click Here For See More Pictures
امروز مانند همیشه زیباست مانند همیشه خورشید داشته است مانند همیشه همه چیز دارد اما اطمینان دارم مانند هر شب امشب ماه نخواهم داشت.......
یادگاری بر قلب من نوشتی ، اسمت را در برگ برگ زندگی من حکاکی کردی. اما حالا؟...
یادگاری هایت در نزد من به امانت خواهد ماند و در مقابل آنها تنها قطره اشکی به نماد رسید به تو خواهم داد....
اسمت را نمیتوانم از برگ برگ زندگیم پاک کنم پس تمام صفحه های با تو بودن را خواهم درید و اسمت را به تو خواهم داد تا شاید روزی در صفحه زندگی مرد دیگری قرار دهی.
احساسات لطیف را نمی توان پاک کرد.پس تنها می توان آنرا در نهایت  به قتل رسانید.
شاید از امروز من یک قاتل سر گردان باشم.قاتلی که هیچ دادگاهی توان صادر کردن رای اعدام را برایم نداشته باشم.
نمی دانم شاید باید از خویش فرار کنم به نا کجا آباد پناه ببرم! به دور دستها جایی که مطمئن باشم دیگر اثری از تو نخواهم یافت! اما احساس میکنم امکان پذیر نیست×
فریادم را از پس این جملات می شنوی؟ حتی آسمان هم از فریاد من گریست اما ابن بار دیگر گریه مکن!
در سراب زنگی تنها امید به چشمان تو داشته ام ، اما این بر در سراب زندگی مدفون خواهم شد.
راهنمای شبهای تاریک من-فریاد رس روزهای طوفانی من - ستاره آسمان به ستاره ام و رویای همیشگی خوابهای من دیگر تنها با رویایت زندگی خواهم کرد............ ..
              خدانگهدار
Click Here For See More Pictures
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .
 قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ .
 كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ...
دوستت دارم
 
وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه؟
زود دستمو بالا بردم گفتم يک بخش
 
 اما از وقتي تورو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه:
عطش ديدنت.... شوق بودنت....و اندوه بي توموندنت
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...
 گفتم اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ...
 گفتم : يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار.
 گفتي به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي ...
ميتوني نگاهم نكني- اما نميتوني جلوي چشماي منو بگيري- ميتوني بگي دوست ندارم- اما نميتوني بگي دوسم نداشته باش
 ميتوني از پيشم بري- اما نميتوني بگي دنبالم نيا-پس من نگاهت ميكنم- دوست دارم- وتا ابد دنبالت ميام.
 
 
Click Here For See More Pictures
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
 
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
 
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
 
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
  عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم 
 
  کاش یا رب آشنایی نبود
یا که دنبالش جدایی ها نبود
خداوندا چه سخت است این جدایی
 چه تلخ است این شراب بی وفایی
جدایی، بی وفایی، رنج و دوری همه باشد گناه آشنایی
 
 Click Here For See More Pictures
دوستم بدار
ولی هرگز در آغوشم مگیر
 
دوستم بدار
ولی هرگز گل به ارمغان نیاور
 
دوستم بدار
ولی هرگز به فرازم اشک نریز
 
 دوستم بدار
نه برای آنکه سرگرم باشی
 
دوستم بدار
ولی هرگز مخواه که فراموشت کنم
ای عشق من
+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت18:19توسط مهاجر - رها |
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

تقدیم به عزیزی که امسال تشرف به حج داشته

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

 معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

 در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

 گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

 هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

 ده بار از آن راه بدان خانه برفتید 

 یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید

 از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

 یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

  افسوس که بر گنج شما پرده شمایید 

التماس دعا

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت21:17توسط مهاجر - رها |
آدرس

سلام دوستان خوبم
عزيزي من و دعوت كرده برم ديدنش ولي آدرس نداده

ازم ميگه نگرانه ولي تلفن ميزنم جواب نميده

نامه ميدم ميگه دستش نميرسه

بنظرتون چيكار بايد كرده

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت7:10توسط مهاجر - رها |
تولدت مبارک

 

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد

تولد تولد تولدت مبارک

 

بفرما شمعهای تولدت رو فــــــــــــــــــــوت کن

روز 28 فروردين ماه برايم يكي از روزهاي بياد ماندني است چرا كه آن روز روز تولد خواهر خوبم هجرگل ميباشد ضمن تبريك اين روز به خواهر خوبم و خانواده محترمشان برايشان از خداوند مهربان آرزوي تندرستي و سلامتي دارم .

خواهر خوبم تولدت مبارک

خواهر خوبم تولدت مبارک

خواهر خوبم تولدت مبارک

خواهر خوبم تولدت مبارک

   

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت18:56توسط مهاجر - رها |
بمون با من

 

بمون با من، گل تشنه ، ببین دل بستن آسونه

ولی دل كندن ِعاشق مث ِدل كندن از جونه

چراغ گریه روشن كن ، شب دلشوره و رفتن

كنار این شب زخمی، بمون با من، بمون با من

ببین امشب به یاد تو،فقط از گریه می بارم

حلالم كن تو می دونی دل بی طاقتی دارم

تماشا كن صدایی كه به دست باد ها دادی

تماشا كن چراغی كه به تاریكی فرستادی

میون رفتن و موندن، كنار تو گرفتارم

تن بی سر ، سر بی تن  نگو دست از تو بردارم

اگه بعد از تو می مونم ،اگه بعد از تو می پوسم

خدا حافظ، خدا حافظ، تو رُ با گریه می بوسم

خدا حافظ    خدا حافظ

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت17:31توسط مهاجر - رها |
رز عزیزم تولدت مبارک

 

روز ۱۵ آذر تولد دوست خوب و با مرامم رز عزیز است

دوستی که همیشه در خوبی ها و بدیها کنارم بوده و

من به داشتنش افتخار میکنم و این روز را به خانواده

محترم و رز عزیز تبریک میگم

 

 

 

 

دوست خوبم رز عزيز

تولدت مبارك

  

رز عزيز تولدت مبارك

 تولدت مبارک رز عزیز

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت18:27توسط مهاجر - رها |